۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

حکایت دخترانی که به زور عروس شدند!


در زیر مطلبی در مورد جنایات رژِیم در سال1367در زندان آمده و حکایت دخترانی که به زور عروس شدند.قضاوت با شما
1) به قلم یک دوست وبلاگ نویس : خاطره ای از عموی پاسدار من چند وقت قبل خاطره ای از عموی خودم شنیدم گفتم شاید بد نباشه اون را برای شما بنویسم .. همه چیزه این خاطره واقعیه به جز اسامی . چون اصلا عموم اسمهای اصلی رو به من نگفت (فقط اسم لیلا واقعیه).عموی من الان سرهنگ سپاه پاسداران جمهوری اسلامیه و همسرش فوت شده، زمان جنگ ایران و عراق در زندان عادل شیراز خدمت میکرد.فکر میکنم اگه این خاطره رو از زبان خود عموم بنویسم بهتره…
فردا روزی بود که قرار بود من به همراه چندتا از بچه ها به جبهه اعزام بشیم . با اینکه خیلی دوست داشتم جنگ رو از نزدیک احساس کنم اما خیلی نگران بودم شاید به خاطر این بود که از مرگ میترسیدم . اتفاقا از بین زندانیها چندتا خانم بودن که قرار بود فردا صبح اعدام بشن . جرم اکثرشون سیاسی بود . و بعضی هاشون هم مجرد بودن (همینطور که میدونین اعدام خانمهای مجرد طبق قوانین نانوشته جمهوری اسلامی ایران ممنوعه) شب بعد از شام و خوندن دست جمعی دعای کمیل ، رئیس زندان همه بچه ها رو صدا کرد و گفت : برای برادرانی که فردا به سلامتی عازم جبهه هستند خبر خوبی دارم . امشب شبی هست که میتونن از بین زنان مجردی که قراره فردا اعدام بشن اونی رو که مایل هستن انتخاب کنن و حاج آقا رضایی هم تشریف آوردن تا هر زنی رو که خواستن امشب موقتا به عقد برادرا دربیارن و درواقع امشب زحمت خطبه عقد با حاج آقاست…حالا برای سلامتی امام و اسلام صلوات جمیع خطب کن و…برای یک لحظه هراس عجیبی تمام تنم رو فرا گرفت . اصلا فکر نمیکردم شبی که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسی هم باشه . به سمت سالنی رفتیم که دختران زندانی اونجا به صف ایستاده بودند .. جالب اینکه بعضی بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که این کار رو انجام بدند اما برخی ها با اینکه مجرد هم بودند نیامده بودند . با دیدن دخترها یک لحظه میخواستم برگردم . اما سهیل که یکی از دوستام بود و سه چهار سالی سنش از من بیشتر بود گفت کجا میری مجید. وبا خنده ادامه داد نکنه میخوای ناکام از دنیا بری؟!از این شوخیش اصلا خوشم نیومد اما هرچی بود وسوسه شدم که بمونم . در نهایت هر کدوم از بچه ها دختری رو انتخاب کرد و حاج آقا رضایی که روحانی زندان بود یکی یکی دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در می آورد.یادمه بعضی از دخترا راضی به این کار نبودن اما چاره ای نبود. محال بود رئیس زندان اجازه بده دختری باکره اعدام بشه. تقریبا برای هر کدوم از ما یک دختر میرسید.نوبت من شد. دختری که انتخاب کرده بودم چهره معصومی داشت اسمش لیلا بود . حاج آقا رضایی صیغه عقد رو خوند و منو لیلا حالا زن و شوهر بودیم. اونم چه زن و شوهری…زنی که قرار بود فردا صبح اعدام بشه. از لیلا پرسیدم به چه جرمی به اعدام محکوم شده ؟ گفت یک روز به همراه دوستش در یکی از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ریختن تو خونه و همشون رو گرفتن.میگفت که برای اولین بار بوده که تو جلسات سیاسی شرکت میکرده و فکر نمیکرده که روزی همچین اتفاقی براش بیفته.ازم خواست که کاری براش بکنم.اما من فقط یک مامور بودم .چه کاری میتونستم بکنم.کاری براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر میکردم لازمه امثال لیلا قربانی بشن تا اسلام پایدار بمونه.بهترین و سخت ترین شب زندگیم همون شبی بود که تو زندان با لیلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح لیلا رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم.گفتم حلالم کن شاید شهید بشم.لیلا سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت.چند دقیقه بعد از پنجره میدیدمش که اونو همراه بقیه زنها به سمت اعدام میبرن.لیلا اولین دختری بود که باهش بودم بخاطر همینم برام خیلی سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضی بچه ها که تو زندان بودند شنیدم که وقتی پدر و مادر لیلا برای تحویل گرفتن جنازه اش اومده بودن ۱۳۰۰ تومن از طرف دولت بهشون میدادن و میگفتن دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش
2) چند روز پیش خاطره ای مبنی بر تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام در اول انقلاب ، در سایت هفت تیر قرار گرفت . بعضی از خوانندگان که اطلاعات کمی در مورد برخورد های سالهای اول انقلاب با زندانیان و خاطرات مفصل روایت شده در این مورد داشتند با دیده شک و ت
ردید به این مطلب نگریستند و در اصل موضوع تردید وارد کردند . امروز سند غیر قابل ردی از نامه قائم مقام رهبری به رهبر انقلاب در سال ۶۷ به دست من رسید که به وضوح به این موضوع اشاره می کند و تجاوز به دختران باکره در زندان های جمهوری اسلامی را تایید می کند . در این نامه که از سوی آیت الله منتظری در حول و حوش ماجراهای سال ۶۷ و کشتن بیش از ۴ هزار نفر از زندانیان سیاسی ، خطاب به آیت الله خمینی رهبر وقت انقلاب نوشته شد . آیت الله منتظری در قسمتهایی از نامه اینگونه می نویسند : ” آیا میدانید که جنایاتى در زندانهاى جمهورى اسلامى بنام اسلام در حال وقوعند که شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا میدانید که تعداد زیادى از زندانیها تحت شکنجه توسط بازجویانشان کشته شده اند؟ آیا میدانید که در زندان (شهر) مشهد, حدود ۲۵ دختر بخاطر آنچه بر آنها رفته بود … مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می دانید که در برخى زندانهاى جمهورى اسلامى دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار میگیرند … “ در سندیت این نامه که در کتاب خاطرات آیت الله منتظری نیز آمده است هیچگونه شک و تردیدی وجود ندارد . آیت الله منتظری چندی بعد از این نامه و پس از ماجرای اعدام غیر قانونی هزاران زندانی سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی از جانشینی آیت الله خمینی برای رهبری نظامی جمهوری اسلامی استعفا دادند و چند ماه بعد پس از فوت آیت الله خمینی آیت الله خامنه ای به رهبری نظام انتخاب شدند .

منبع: خبرگزاري 18 تير

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

طرح تشديد مجازات «اخلال در امنيت اجتماعي و رواني»

جديدا" (12 تير ماه) در مجلس شوراي اسلامي طرح ضد بشري ديگري مطرح و تصويب شد. فكر كنم همتون بدونيد كدوم طرح رو ميگم… طرح مبارزه با وبلاگ نويسان و وبسايت نويسان.
يكي از بدترين طرحي كه در اين مدت مي تونست مطرح بشه همين بود. وب نويساني كه قوانين اسلامي رو رعايت نكنند و به عبارتي فساد رو ترويج بدن مفسد في الارض شناخته ميشن… يعني در كنار دزدان و افرادي كه به نواميس تعرض مي كنند و خانه ي فساد تشكيل ميدن و… قرار ميگيرن و مجازاتي كه براي آن ها در نظر گرفته شده اعدام و قطع دست و پا ي آنهاست.
اول تنها كاري كه مي تونستن بكنند فيلتر كردن سايت ها و وبلاگ ها بود… اما ديدن مخالف ها ساكت نميشن و اگه هزار بار هم فيلتر بشن يه مكان ديگه به وجود ميارن به عبارتي روز از نو و روزي از نو… پس ديدن اينجوري نميشه و يه فكر اساسي كردن و اون هم عجب فكري… جرم و مجازات وب نويسان رو با آدم ربا ها و... يكي كردن.
فكرشو بكنيد… شخصي رو تنها به جرم داير كردن يه مكان مجازي براي بيان آزادانه نظرات و عقايدش اعدام كنند يا دستشو قطع كنند.... خيلي خنده داره…. تنها جايي كه حداقل دلمون خوش بود مي تونيم حرف هاي دلمون رو آزادانه بگيم رو هم ازمون سلب كردن… كسي هم كه طبق معمول قرار نيست صداش دربياد.
با اين اوصاف آزادي بيان در ايران به صفر درصد رسيد … كاري كردن كه ديگه هيچ مخالفي نتونه كوچك ترين حرفي بزنه يعني خفقان مطلق... هدفشون هم از اين طرح اينه كه مثلا دارن جامعه ي امني به وجود ميارن.
ديگه نمي دونم چي بگم… به جز ابراز تاسف براي مسوولين… در ضمن اين مطلب رو هم بگم كه با توجه به گزارشات يكي از فوريت هاي اين طرح توسط نماينگان مجلس 180 راي موافق و 29 راي مخالف به تصويب رسيد… خودتون قضاوت كنيد … اين هم از نماينده ها. همه ي اين ها يكي هستن و با هم فرقي نمي كنند. كسي كه وارد اين نظام ميشه فقط به فكر خودشه و ديگه كاري به مردم و كساني كه بهش راي دادن نداره … اگه اين نماينده ها فقط كمي به فكر مردم بودن و براي مردم كار مي كردند به اين طرح راي نمي دادند و اين طرح ضد مردمي 180 راي موافق نمياورد. در ضمن يه چيز بدتر از همه اين كه مجازات مجرمان براي اين طرح قابل تخفيف، تبديل و تعليق نيست.
فقط اميدوارم اين طرح مثل وعده هايي كه قبل از انتخابات ميدن دروغين باشه!!! و اون طور كه بايد با جديت اجرا نشه... هرچند نبايد زياد اميدوار بود چون عوامل اين رژيم سركوبگر هر طرح و قانوني كه بر عليه مردم و آزادي مردم باشه رو با جديت كامل اجرا مي كنن… خدا آخر و عاقبت همه ي ما وب نويسان آزاديخواه رو به خير كنه!

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

قوانين تبعيض آميز

در قوانین زن ستیز جمهوری اسلامی داریم:

زن بدون اجازه ی پدر نمی تواند ازدواج کند .
زن حق طلاق ندارد و این مرد است که تصمیم می گیرد .
زن حق ولایت(سرپرستی)بر فرزندان خود را ندارد .
زن اگر بر سرش هوو بیاید پشتیبان قانونی ندارد .
جنس زن در ۹ سالگی همانند بزرگسالان در صورت تخلف مجازات می شود .
زن نمی تواند بدون اجازه ی وزارت امور خارجه با مردی خارجی ازدواج کند .
دیه زن نصف مرد است .
ارث زن نصف مرد است .
اگر پدری حتی تصور کند دخترش با شخصی رابطه نامشروع داشته می تواند او را بکشد .
زن در دادگاه شهادتش نصف مرد است و در بعضی موارد حق شهادت ندارد .

به دلیل این قوانین تبعیض آمیز کمپین برابری خواه یک میلیون امضا به دنبال رفع هرگونه تبعیضی است و ما وبلاگ نویسان از جنبش بر حق آنها حمایت می کنیم .
و در روز ۱۵ مرداد ماه به پاس زحمات آنان نام تارنگارهای خود را به
" روز همبستگی با کمپین برابری خواه یک میلیون امضا" تغییر خواهیم داد.
لطفا کد لوگو را در تارنگار خود قرار دهید. ( در قسمت نظرات گذاشته شده است)

زنده باد برابری

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

نامه ي جواني كه تا چند روز ديگر اعدام خواهد شد


جواني هستم بيست و يکساله ، هنگامي که پا به زندان گذاشتم 16 سال داشتم ، نوجواني بودم که به مانند همه نوجوانان ديگر هنوز از روياهاي کودکانه ام جدا نشده بودم ، هنوز کتابهاي مدرسه ام بود ، هنوز هراس و دلهره کنکور به سراغم نيامده بود ، دلهره شيريني که حسرتش به دلم ماند .
طي دعوايي بچه گانه به قصد ميانجيگري وارد شدم تا مبادا سر کسي بشکند يا بيني کسي خون بيايد اما نميدانم چگونه بود که جان انساني در آن غروب سياه که باعث غروب همه آرزوهايم شد گرفته شد . اما نه به همين سادگي ، از آن روز به بعد زمين و زمان دست به دست هم دادند تا مرا از کتابهايم جداکرده و به سوي چوبه دار ببرند ،
جوان ناکامي که نميدانم از کجا و به دست چه کسي زخمي شد به بيمارستاني برده شد که حتي امروز هم اتاق جراحي آن آمادگي پذيرش چنين زخمي را ندارد ، بيمارستاني که هنوز توانايي عمل بازقلب را ندارد . عمل بازقلب در چنين بيمارستاني انجام گرفت و منجر به مرگ جوان شد .
از روزي که پايم به آگاهي بازشد يا بهتر بگويم ، رفتم که بگويم من هم شاهد دعوا بوده ام روزگار من به گونه اي ديگر ورق خورد و هزاران در پشت سرم بسته شد. مدتي را که در آگاهي به سر برده ام از تلخ ترين روزهاي زندگي ام بود ،روزهاي تلخي که هر شب به مانند کابوسي به سراغم مي آيد . آنقدر شلاق و کتک خوردم ، آنقدر از سقف آويزانم کردند که ديگر اميدي به زنده ماندن نداشتم . هر که از راه ميرسيد من را ميزد ، همراه با سارق و قاتل شکنجه شدم تا يکي از آن شبها ي غيرقابل تحمل به ناچار گفتم هر چه بنويسيد و هرچه بگوئيد امضاء ميکنم ، نيم ساعت بعد کاغذي را جلويم گذاشتند . بدون آنکه بدانم درون آن چيست و چه چيزي نوشته شده بود مجبورم کردند آن را انگشت بزنم ، خدا را شاهد ميگيرم نه کلمه اي نوشتم و نه ميدانم در آن کاغذ چه نوشته شده بود. روز بازپرسي نيز گفتند که من به قتل اعتراف کرده ام ، تا من و خانواده ام به خود آمديم سايه مرگ بر زندگي ام سنگيني کرد . خانواده ام دو وکيل براي من انتخاب کردند که متاسفانه بعداً مشخص شد که هر دو قلابي بوده اند ، يعني کساني در دادگاه از من دفاع کردند که اصلاً وکيل نبودند .
پايم به زندان باز شد ، آنهم زنداني که جرم و جنايت از در و ديوار آن ميباريد ، تا به خودم آمدم ديدم نوجواني هستم در ميان دهها مجرم انسان نما . براي حفظ خودم و براي اينکه آرزوهايم قبل از خودم نميرند سالها با در و ديوار و مجرم و زندانبان جنگيدم تا اينکه فريادم به جايي نرسيد ، شبي من را پاي چوبه دار بردند ، هنگامي که قرار شد وصيتنامه ام را بنويسم باور کنيد نميدانستم چه بنويسم . آخر نميدانستم مرگ چيست ، براي من زندگي در همان سن شانزده سالگي ، در همان سني که بايد هنوز سرکتابهايم خوابم ميبرد متوقف شده بود . طناب را به گردنم انداختند ، براي چند لحظه چشمهايم را بستم و خدا را با همه وجود به ياري طلبيدم ، تنها چند ثانيه قبل از اينکه زيرپايم را خالي کنند چون معلوم شده بود هر دو وکيلم کلاهبردار بودند و در روز اجراي حکم حضور نداشتند به کمک وکيلي ديگر موضوع روشن ميشود و در آخرين لحظه اجراي حکم متوقف شد . از پله ها که پائين مي آمدم دوباره کلاس و مدرسه جلوي چشمانم زنده شد ، دوباره احساس کردم که به سوي مدرسه ميروم ، دوباره شوق مدرسه و کتاب و دفتر در دلم زنده شد .
اکنون بارديگر در انتظار اجراي حکم هستم ، ديگر از مرگ نمي ترسم ، سالهاست که با آن زندگي کرده ام ، سالهاست که کابوس آن آزارم ميدهد ، سالهاست که قبل از خودم روياهايم را دار زدند ، روزي نيست که به مادرم نگويم شايد اين آخرين تلفنم باشد و روزي نيست که شاهد گريه مادرم نباشم . کم نيستند کساني مانند من که زندگي برايشان در همان سن شانزده سالگي متوقف شده است ، کم نيستند کساني که به هر دليلي امروز و در حالي که هنوز طعم شيرين زندگي را نچشيده اند بايد هر شب منتظر باشند که شايد امشب آخرين شب زندگي اشان باشد ، امروز که اين نامه را برايتان مينويسم هنوز نمي توانم باور کنم که من از مدرسه و دوستانم براي هميشه جدا شده ام ، هنوز نميتوانم باور کنم که من بزرگ شده ام و ديگر نوجواني و کودکي ام به پايان رسيده است ، هنوز نميتوانم باور کنم که تا چند روز ديگر بايد بميرم. هنوز نميتوانم باور کنم که دوباره بايد از همان پله ها بالا بروم و طناب به گردنم بياندازم ، من به اميد زندگي و به اميد آينده توانسته ام خودم را در زندان از هر گونه خطا و خلفي حفظ کنم ، راه دورم نمازخانه و تنها مونسم خداي بزرگ بود که هر روز با او به راز و نياز مينشينم .
امروز من به نام خودم و نام تمامي نوجواناني که تعدادمان هم کم نيست سوگند ميدهم تمام کساني را که روياهايشان را در کودکي به چشم ديده اند . از طرف خانواده همه مان تقاضاي رسيدگي به وضعيت مان را دارم ، شرايطي را فراهم آوريد تا پرونده ما و امثال ما در فضايي عادلانه و به دور از خشونت و به دور از شرايط و بخشنامه هاي دست و پا گير و خشکي که شرايط زندگي ما و وضعيت زندانها را ناديده ميگيرد بررسي شود.
به اميد زندگي
محمد فدايي - متولد 1366زندان رجايي شهر کرج

- شايان ذکر است حکم اعدام محمد فدايي، سعيد جزي و بهنود شجاعي سه نوجواني که فارغ از روند دادرسي ، در زمان ارتکاب جرم کمتر از هيجده سال داشته اند و از لحاظ معاهدات بين المللي کودک تلقي ميگردند در ليست اعداميان آخرين چهارشنبه خردادماه مورخه29/3/87 جهت اجراي حکم قرار گرفته است .
با تشكر از وبلاگ ايران آگاه

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ما هستيـــــــــــــــــم!



تجمع اعتراضی به شرایط سخت زندگی و افشای مافیای اقتصادی


ما هستیم

موجم اگر میروم ، گر نروم نیستم


جوانان ، زنان و مردان داخل کشور روز جمعه 24 خرداد ماه 1387 ساعت 12 ظهر در اعتراض به شرایط سخت زندگی و افزایش تصاعدی قیمت ها و مهتر از ان اعتراض به افشای مافیای اقتصادی و دست های پنهان پشت پرده اقتصادی همه به بیرون از خانه ها خواهیم امد و باردیگر فریاد میزنیم ما هستیم .

قرار ما
تهران پارک ملت

مشهد فلکه ازادی
با شعار:
ضديت ايراني مافياي اقتصادي افشا بايد گردد
ما فياي اقتصادي رسوا بايد گردد
مافياي اقتصادي افشا بايد گردد


لطفا زمان و مکان این تجمع اعتراضی رو از طریق اس ام اس و یا کسانی که وبلاگ و یا سایت دارند اطلاع رسانی کنند

ایا میدانید هم اکنون که این متن را میخوانید چند خانواده ایرانی قادر به تامین حتی ضروری ترین مایحتاج زندگی خود نیستند ............؟!

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

خلیج فــــــــــــــــــارس


«بنام عشق ایران آزاد»

این پست رو برای مزدورانی میذارم که با کمال بی شرمی خلیج همیشگی فارس رو خلیج عرب خطاب میکنن:
فقط میتونم بهشون بگم واقعا براتون متاسفم... تا زمانی که ما ایرانی ها نفس میکشیم و خون کورش و بابک در ما می جوشه هرگز نمی ذاریم خلیج فارس خلیج عرب بشه.
دریای خزرمون رو که ازمون گرفتین حالا با کمال پررویی و بی شرمی به خلیج فارس چشم دوختین.
چرا یه کشور کوچیکی مثل امارات که قدمت چند ساله داره و تازه دولتش به رسمیت شناخته شده باید بیاد و به آب و خاک یه کشور چند هزار ساله ای مثل ایران چشم بدوزه؟
واقعا دولت ایران چقدر بی غرت باشه که بذاره حتی چنین فکری در ذهن امارات خطور کنه حالا چه برسه درصدد برآوردن اون خواسته باشه.
کی فکرشو می کرد کشوری که تا چند سال پیش اصلا کشور به شمار نمی یومده با ایران همچین کاری کنه؟ تجارت دختران ایرانی به این کشور کثیف از یه طرف و خلیج فارس هم از یه طرف دیگه... هم به ناموسمون تجاوز میکنن و هم به آب و خاکمون... وااااااای ... وقتی فکرشو میکنم دیوونه میشم... آخه مگه ممکنه؟ مردم ایران چقدر عوض شدن.
کجای کاریم؟ به کجا می خوایم بریم ؟ و به کجا می خوایم برسیم؟؟؟
به عنوان حرف آخرم میگم: خلیج فارس همیشه و همیشه فارس خواهد موند... و همه ی مزدوران این رژیم و دولت کوچیک امارات بدونن که خلیج فارس هیچ وقت عرب نمیشه.. و اون ها هم هر چی دلشون می خواد بگن چون برای من یکی که مهم نیست چون حرف این افراد که همه چی حتی وطنشون رو به پول می فروشن هیچ ارزشی نداره.... برای من این ارزش داره که 70 میلیون نفر خلیج فارس رو فقط و فقط با نام
خلیج فارس میشناسن.





۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

من رائ ميدهم


خدا آن ملتي را سروري داد
كه تقديرش به دست خويش بنوشت
با آن ملت سرو كاري ندارد
كه داشتش را ديگران كشت

با سلام و درود خدمت همه ي عزيزانم..
من رائ ميدهم!!!!!!!!

در نگاه اول شايد براي همتو تعجب آميز باشه ولي اينتور نيست..!
اين وظيفه ي همه ي ماست..
خدا اين حق رو براي ما قائل شده و ما بايد از اون استفاده كنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
24اسفند روز رائ گيريست.. روزي كه تك تك ما بايد به اين وظيفه ي انساني توجه كرده و از اين موقعيت به بهترين وضع ممكن استفاده كنيم..
اما بحث ما سر اين موضوعه..
چه نوع رائ!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تك تك ما اعم از كوچك و بزرگ .. دختر و پسر .. پيرو جوون همه و همه كم و بيش به اين باور رسيديم كه در زير دستان حكومتي زندگي ميكنيم كه اسمش جمهوري اسلامي نيست بلكه ديكتاتوري لائيكه!!!!!
پس حالا كه همه ي ما اين رو قبول دلريم پس چرا رائ نديم؟؟؟؟؟
پس رائ ميدهيم منتها نه به نمايندگان مجلس
بلكه به
بركناري حكومت سراسر مستبد ايران...
گاهي نشستن بهتر از برخواستنه!!!
24 اسفند همه در خانه هايمان بنشينيم....
در اصل ما با اين كار راي واقعيمان را به ديكتاتوريست هاي ايران داده ايم...
ما با نشستن در خانه و نرفتنمان به پاي صندوقها حركت خود را براي نابودي حكومت استبدادي ايران آغاز ميكنيم..
آخه چه مجلسي؟
چه نماينده اي؟
همه ي اينها تئاتر هايي كه ديكتاتوريست هاي نا مسلمان ايراني براي مردم پاك دل ايران بازي ميكنند..
البته اونها ايراني نيستند!!!!
وقتي يه ارگاني به اسم شوراي نگهبان بالا سر مجلسه..
وقتي يه ارگاني به اسم تشخيص مصلحت نظام اون بالاست..پس مجلس كجاست؟؟؟
مجلسي وجود نداره..
وقتي تك تك كلماتي كه رئيس جمهور تو يه مصاحبه ي خبري ميگه از روي دست نوشته هاي همون آقايوني كه تو سازمان تشخيص مصلحت نشستن و به فكر نابودي مردمن خونده ميشه
پس ديگه رئيس جمهوري وجود نداره!!!!
همه ي اينها فقط براي خام كردن مردم ساده و نا آگاهه..
اما ما و شمايي كه اين مسئلرو ميدونيم وظيفه داريم همه ي مردم رو آگاه كنيم تا روزي يك صدا و يك دل در كنار يكديگر بايستيم و فرياد زنيم
ديكتاتورها از خاك ايران ما بيرون رويد.......
پس 24 اسفند ماه با نرفتن به پاي صندوقهاي مثلا رائ گيري .. رائ مخالفتمون رو به حكومت سراسر مستبد ايران بدهيم...
پس به فرزندانمان باينديشيم و آرامش فرداي آنان..
نگذاريم كه آنها هم روزي مثل ما تحقير شوند و مورد ظلم واقع شوند..
پس امروز ما مي جنگيم تا آنها در آرامش زندگي كنند...






به اميد روزي كه ايرانستان ما ايران شود...



خداوند سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نميدهد مگر به خواست خود آن ملت...