۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

قوانين تبعيض آميز

در قوانین زن ستیز جمهوری اسلامی داریم:

زن بدون اجازه ی پدر نمی تواند ازدواج کند .
زن حق طلاق ندارد و این مرد است که تصمیم می گیرد .
زن حق ولایت(سرپرستی)بر فرزندان خود را ندارد .
زن اگر بر سرش هوو بیاید پشتیبان قانونی ندارد .
جنس زن در ۹ سالگی همانند بزرگسالان در صورت تخلف مجازات می شود .
زن نمی تواند بدون اجازه ی وزارت امور خارجه با مردی خارجی ازدواج کند .
دیه زن نصف مرد است .
ارث زن نصف مرد است .
اگر پدری حتی تصور کند دخترش با شخصی رابطه نامشروع داشته می تواند او را بکشد .
زن در دادگاه شهادتش نصف مرد است و در بعضی موارد حق شهادت ندارد .

به دلیل این قوانین تبعیض آمیز کمپین برابری خواه یک میلیون امضا به دنبال رفع هرگونه تبعیضی است و ما وبلاگ نویسان از جنبش بر حق آنها حمایت می کنیم .
و در روز ۱۵ مرداد ماه به پاس زحمات آنان نام تارنگارهای خود را به
" روز همبستگی با کمپین برابری خواه یک میلیون امضا" تغییر خواهیم داد.
لطفا کد لوگو را در تارنگار خود قرار دهید. ( در قسمت نظرات گذاشته شده است)

زنده باد برابری

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

نامه ي جواني كه تا چند روز ديگر اعدام خواهد شد


جواني هستم بيست و يکساله ، هنگامي که پا به زندان گذاشتم 16 سال داشتم ، نوجواني بودم که به مانند همه نوجوانان ديگر هنوز از روياهاي کودکانه ام جدا نشده بودم ، هنوز کتابهاي مدرسه ام بود ، هنوز هراس و دلهره کنکور به سراغم نيامده بود ، دلهره شيريني که حسرتش به دلم ماند .
طي دعوايي بچه گانه به قصد ميانجيگري وارد شدم تا مبادا سر کسي بشکند يا بيني کسي خون بيايد اما نميدانم چگونه بود که جان انساني در آن غروب سياه که باعث غروب همه آرزوهايم شد گرفته شد . اما نه به همين سادگي ، از آن روز به بعد زمين و زمان دست به دست هم دادند تا مرا از کتابهايم جداکرده و به سوي چوبه دار ببرند ،
جوان ناکامي که نميدانم از کجا و به دست چه کسي زخمي شد به بيمارستاني برده شد که حتي امروز هم اتاق جراحي آن آمادگي پذيرش چنين زخمي را ندارد ، بيمارستاني که هنوز توانايي عمل بازقلب را ندارد . عمل بازقلب در چنين بيمارستاني انجام گرفت و منجر به مرگ جوان شد .
از روزي که پايم به آگاهي بازشد يا بهتر بگويم ، رفتم که بگويم من هم شاهد دعوا بوده ام روزگار من به گونه اي ديگر ورق خورد و هزاران در پشت سرم بسته شد. مدتي را که در آگاهي به سر برده ام از تلخ ترين روزهاي زندگي ام بود ،روزهاي تلخي که هر شب به مانند کابوسي به سراغم مي آيد . آنقدر شلاق و کتک خوردم ، آنقدر از سقف آويزانم کردند که ديگر اميدي به زنده ماندن نداشتم . هر که از راه ميرسيد من را ميزد ، همراه با سارق و قاتل شکنجه شدم تا يکي از آن شبها ي غيرقابل تحمل به ناچار گفتم هر چه بنويسيد و هرچه بگوئيد امضاء ميکنم ، نيم ساعت بعد کاغذي را جلويم گذاشتند . بدون آنکه بدانم درون آن چيست و چه چيزي نوشته شده بود مجبورم کردند آن را انگشت بزنم ، خدا را شاهد ميگيرم نه کلمه اي نوشتم و نه ميدانم در آن کاغذ چه نوشته شده بود. روز بازپرسي نيز گفتند که من به قتل اعتراف کرده ام ، تا من و خانواده ام به خود آمديم سايه مرگ بر زندگي ام سنگيني کرد . خانواده ام دو وکيل براي من انتخاب کردند که متاسفانه بعداً مشخص شد که هر دو قلابي بوده اند ، يعني کساني در دادگاه از من دفاع کردند که اصلاً وکيل نبودند .
پايم به زندان باز شد ، آنهم زنداني که جرم و جنايت از در و ديوار آن ميباريد ، تا به خودم آمدم ديدم نوجواني هستم در ميان دهها مجرم انسان نما . براي حفظ خودم و براي اينکه آرزوهايم قبل از خودم نميرند سالها با در و ديوار و مجرم و زندانبان جنگيدم تا اينکه فريادم به جايي نرسيد ، شبي من را پاي چوبه دار بردند ، هنگامي که قرار شد وصيتنامه ام را بنويسم باور کنيد نميدانستم چه بنويسم . آخر نميدانستم مرگ چيست ، براي من زندگي در همان سن شانزده سالگي ، در همان سني که بايد هنوز سرکتابهايم خوابم ميبرد متوقف شده بود . طناب را به گردنم انداختند ، براي چند لحظه چشمهايم را بستم و خدا را با همه وجود به ياري طلبيدم ، تنها چند ثانيه قبل از اينکه زيرپايم را خالي کنند چون معلوم شده بود هر دو وکيلم کلاهبردار بودند و در روز اجراي حکم حضور نداشتند به کمک وکيلي ديگر موضوع روشن ميشود و در آخرين لحظه اجراي حکم متوقف شد . از پله ها که پائين مي آمدم دوباره کلاس و مدرسه جلوي چشمانم زنده شد ، دوباره احساس کردم که به سوي مدرسه ميروم ، دوباره شوق مدرسه و کتاب و دفتر در دلم زنده شد .
اکنون بارديگر در انتظار اجراي حکم هستم ، ديگر از مرگ نمي ترسم ، سالهاست که با آن زندگي کرده ام ، سالهاست که کابوس آن آزارم ميدهد ، سالهاست که قبل از خودم روياهايم را دار زدند ، روزي نيست که به مادرم نگويم شايد اين آخرين تلفنم باشد و روزي نيست که شاهد گريه مادرم نباشم . کم نيستند کساني مانند من که زندگي برايشان در همان سن شانزده سالگي متوقف شده است ، کم نيستند کساني که به هر دليلي امروز و در حالي که هنوز طعم شيرين زندگي را نچشيده اند بايد هر شب منتظر باشند که شايد امشب آخرين شب زندگي اشان باشد ، امروز که اين نامه را برايتان مينويسم هنوز نمي توانم باور کنم که من از مدرسه و دوستانم براي هميشه جدا شده ام ، هنوز نميتوانم باور کنم که من بزرگ شده ام و ديگر نوجواني و کودکي ام به پايان رسيده است ، هنوز نميتوانم باور کنم که تا چند روز ديگر بايد بميرم. هنوز نميتوانم باور کنم که دوباره بايد از همان پله ها بالا بروم و طناب به گردنم بياندازم ، من به اميد زندگي و به اميد آينده توانسته ام خودم را در زندان از هر گونه خطا و خلفي حفظ کنم ، راه دورم نمازخانه و تنها مونسم خداي بزرگ بود که هر روز با او به راز و نياز مينشينم .
امروز من به نام خودم و نام تمامي نوجواناني که تعدادمان هم کم نيست سوگند ميدهم تمام کساني را که روياهايشان را در کودکي به چشم ديده اند . از طرف خانواده همه مان تقاضاي رسيدگي به وضعيت مان را دارم ، شرايطي را فراهم آوريد تا پرونده ما و امثال ما در فضايي عادلانه و به دور از خشونت و به دور از شرايط و بخشنامه هاي دست و پا گير و خشکي که شرايط زندگي ما و وضعيت زندانها را ناديده ميگيرد بررسي شود.
به اميد زندگي
محمد فدايي - متولد 1366زندان رجايي شهر کرج

- شايان ذکر است حکم اعدام محمد فدايي، سعيد جزي و بهنود شجاعي سه نوجواني که فارغ از روند دادرسي ، در زمان ارتکاب جرم کمتر از هيجده سال داشته اند و از لحاظ معاهدات بين المللي کودک تلقي ميگردند در ليست اعداميان آخرين چهارشنبه خردادماه مورخه29/3/87 جهت اجراي حکم قرار گرفته است .
با تشكر از وبلاگ ايران آگاه

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ما هستيـــــــــــــــــم!



تجمع اعتراضی به شرایط سخت زندگی و افشای مافیای اقتصادی


ما هستیم

موجم اگر میروم ، گر نروم نیستم


جوانان ، زنان و مردان داخل کشور روز جمعه 24 خرداد ماه 1387 ساعت 12 ظهر در اعتراض به شرایط سخت زندگی و افزایش تصاعدی قیمت ها و مهتر از ان اعتراض به افشای مافیای اقتصادی و دست های پنهان پشت پرده اقتصادی همه به بیرون از خانه ها خواهیم امد و باردیگر فریاد میزنیم ما هستیم .

قرار ما
تهران پارک ملت

مشهد فلکه ازادی
با شعار:
ضديت ايراني مافياي اقتصادي افشا بايد گردد
ما فياي اقتصادي رسوا بايد گردد
مافياي اقتصادي افشا بايد گردد


لطفا زمان و مکان این تجمع اعتراضی رو از طریق اس ام اس و یا کسانی که وبلاگ و یا سایت دارند اطلاع رسانی کنند

ایا میدانید هم اکنون که این متن را میخوانید چند خانواده ایرانی قادر به تامین حتی ضروری ترین مایحتاج زندگی خود نیستند ............؟!

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

خلیج فــــــــــــــــــارس


«بنام عشق ایران آزاد»

این پست رو برای مزدورانی میذارم که با کمال بی شرمی خلیج همیشگی فارس رو خلیج عرب خطاب میکنن:
فقط میتونم بهشون بگم واقعا براتون متاسفم... تا زمانی که ما ایرانی ها نفس میکشیم و خون کورش و بابک در ما می جوشه هرگز نمی ذاریم خلیج فارس خلیج عرب بشه.
دریای خزرمون رو که ازمون گرفتین حالا با کمال پررویی و بی شرمی به خلیج فارس چشم دوختین.
چرا یه کشور کوچیکی مثل امارات که قدمت چند ساله داره و تازه دولتش به رسمیت شناخته شده باید بیاد و به آب و خاک یه کشور چند هزار ساله ای مثل ایران چشم بدوزه؟
واقعا دولت ایران چقدر بی غرت باشه که بذاره حتی چنین فکری در ذهن امارات خطور کنه حالا چه برسه درصدد برآوردن اون خواسته باشه.
کی فکرشو می کرد کشوری که تا چند سال پیش اصلا کشور به شمار نمی یومده با ایران همچین کاری کنه؟ تجارت دختران ایرانی به این کشور کثیف از یه طرف و خلیج فارس هم از یه طرف دیگه... هم به ناموسمون تجاوز میکنن و هم به آب و خاکمون... وااااااای ... وقتی فکرشو میکنم دیوونه میشم... آخه مگه ممکنه؟ مردم ایران چقدر عوض شدن.
کجای کاریم؟ به کجا می خوایم بریم ؟ و به کجا می خوایم برسیم؟؟؟
به عنوان حرف آخرم میگم: خلیج فارس همیشه و همیشه فارس خواهد موند... و همه ی مزدوران این رژیم و دولت کوچیک امارات بدونن که خلیج فارس هیچ وقت عرب نمیشه.. و اون ها هم هر چی دلشون می خواد بگن چون برای من یکی که مهم نیست چون حرف این افراد که همه چی حتی وطنشون رو به پول می فروشن هیچ ارزشی نداره.... برای من این ارزش داره که 70 میلیون نفر خلیج فارس رو فقط و فقط با نام
خلیج فارس میشناسن.





۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

من رائ ميدهم


خدا آن ملتي را سروري داد
كه تقديرش به دست خويش بنوشت
با آن ملت سرو كاري ندارد
كه داشتش را ديگران كشت

با سلام و درود خدمت همه ي عزيزانم..
من رائ ميدهم!!!!!!!!

در نگاه اول شايد براي همتو تعجب آميز باشه ولي اينتور نيست..!
اين وظيفه ي همه ي ماست..
خدا اين حق رو براي ما قائل شده و ما بايد از اون استفاده كنيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
24اسفند روز رائ گيريست.. روزي كه تك تك ما بايد به اين وظيفه ي انساني توجه كرده و از اين موقعيت به بهترين وضع ممكن استفاده كنيم..
اما بحث ما سر اين موضوعه..
چه نوع رائ!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تك تك ما اعم از كوچك و بزرگ .. دختر و پسر .. پيرو جوون همه و همه كم و بيش به اين باور رسيديم كه در زير دستان حكومتي زندگي ميكنيم كه اسمش جمهوري اسلامي نيست بلكه ديكتاتوري لائيكه!!!!!
پس حالا كه همه ي ما اين رو قبول دلريم پس چرا رائ نديم؟؟؟؟؟
پس رائ ميدهيم منتها نه به نمايندگان مجلس
بلكه به
بركناري حكومت سراسر مستبد ايران...
گاهي نشستن بهتر از برخواستنه!!!
24 اسفند همه در خانه هايمان بنشينيم....
در اصل ما با اين كار راي واقعيمان را به ديكتاتوريست هاي ايران داده ايم...
ما با نشستن در خانه و نرفتنمان به پاي صندوقها حركت خود را براي نابودي حكومت استبدادي ايران آغاز ميكنيم..
آخه چه مجلسي؟
چه نماينده اي؟
همه ي اينها تئاتر هايي كه ديكتاتوريست هاي نا مسلمان ايراني براي مردم پاك دل ايران بازي ميكنند..
البته اونها ايراني نيستند!!!!
وقتي يه ارگاني به اسم شوراي نگهبان بالا سر مجلسه..
وقتي يه ارگاني به اسم تشخيص مصلحت نظام اون بالاست..پس مجلس كجاست؟؟؟
مجلسي وجود نداره..
وقتي تك تك كلماتي كه رئيس جمهور تو يه مصاحبه ي خبري ميگه از روي دست نوشته هاي همون آقايوني كه تو سازمان تشخيص مصلحت نشستن و به فكر نابودي مردمن خونده ميشه
پس ديگه رئيس جمهوري وجود نداره!!!!
همه ي اينها فقط براي خام كردن مردم ساده و نا آگاهه..
اما ما و شمايي كه اين مسئلرو ميدونيم وظيفه داريم همه ي مردم رو آگاه كنيم تا روزي يك صدا و يك دل در كنار يكديگر بايستيم و فرياد زنيم
ديكتاتورها از خاك ايران ما بيرون رويد.......
پس 24 اسفند ماه با نرفتن به پاي صندوقهاي مثلا رائ گيري .. رائ مخالفتمون رو به حكومت سراسر مستبد ايران بدهيم...
پس به فرزندانمان باينديشيم و آرامش فرداي آنان..
نگذاريم كه آنها هم روزي مثل ما تحقير شوند و مورد ظلم واقع شوند..
پس امروز ما مي جنگيم تا آنها در آرامش زندگي كنند...






به اميد روزي كه ايرانستان ما ايران شود...



خداوند سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نميدهد مگر به خواست خود آن ملت...

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

به كورش چه خواهيم گفت؟!




به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
چرا پشت شيران شکسته
در ايران زمين شاه ظالم نشسته
چرا خامش و غم پرستيد... هاي؟
کمر را به همت نبستيد... هاي؟
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود؟
جوانمرد محتاج مي شود؟
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک

۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه

دهه زجر را تسليت ميگويم



دهه زجر بر ایرانیان راستین تسلیت باد و بر زجرآفرینان (( شورشیان سال 57 )) ننگ و نفرت... ملت و تاریخ ایران همواره شاد باشی و آزاد...



چند روز دیگر 22 بهمن است. روزی که آقا پای نحسش را بر فرودگاه مهر آباد تهران گذاشت و همه رو بیچاره کرد موقعی که ایشان سوار بر هواپیما بود و به سمت ایران می آمد. خبرنگاری ازش پرسید چه حسی دارید؟ گفت هیچی... این آقا هیچ حسی از وطن پرستی نداشت. که اگر داشت چنین مصائبی برای ایران به بار نمی آورد...اونوقت افراد سود طلبي اومدن و گفتن پشت اين هيچ احساس هايي نهفته كه هيشكي نميتونه توصيفش كنه و ميتوان دربارش هزاران كتاب نوشت... آخه يكي نبود بگه ديگه پشت «هيچ» چه احساسي ميخواد وجود داشته باشه؟! خلاصه با اين خزعبلات مغز مردم رو پر كردن.
آقايي که اصل و نسبش معلوم نیست و میگویند هندی زاده است تو اینجا چیکار میکنه؟ هر سالی که دهه زجر و روزهای یوم الله! میاد سرودهای انقلابی میخوانند که بعضی ها رو برعکس خوانده اند مثل همین دیو چو بیرون رود فرشته در آید... متن صحیح اینطوری است: فرشته چو بیرون رود دیو در آید... خودتان قضاوت کنید این شعر در کجا واقعیت دارد؟... موقع رفتن روحانیون از ایران یا موقع رفتن شاه فقید ایران؟... برگردیم سر حرف اصلی آقا پاشو که گذاشت اومد به ملت نادان حال بده رفت قبرستان با مردگان حرف بزنه کلی چرتو پرت تحویل ملت داد و پاشد رفت تو تخت حکومت یه آخیش هم گفت دیگه بعد از اون شروع کرد به رجز خوانی ملت هم هر روز بدتر از دیروز حالا کاری نداریم که اون موقع ها چی شد گذشته ها گذشته دیگه برنمیگردد حالا مهم است و فرداها یک فکری به حال مملکت بکنیم کشورمان روز به روز گرفتار مصیبت هایی که جز فاجعه ای برایمان ندارد از آمدن کمونیست ها از آمدن آمریکایی ها از چپاول بيشتر تازي ها و خیلی چیز های دیگر هوشیار باشیم.